در ارزوی ترنم
در زندگی آنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه که آرزویش را داریم !
سلام آفتاب بي غروب من ! امروز هم مثل ديروز ،مثل هر روز، هوا ،هواي توست! هواي دلم ، هواي باران ! ومن دلم مي خواهد قدم بزنم آهسته وآرام ، در شهر چشمهاي تو ! هنوز هم خوابي ؟ ! يا چشمهاي بي همتايت را بر احساس من بسته اي ؟! قبول ! بر من ببند پلكهاي سرد وساكتت را ! از من دريغ كن نگاه بي شرارت را ! من از تو عطش آشفتگي مي خواهم !كه در روح تو نمي يابم ! من از تو حرارت عشق مي خواهم ،كه ميدانم بيگانه اي با آن! من از تو شور ديوانگي مي خواهم كه افسوس بي بهره اي از آن ! من از تو پيغام مهرباني مي خواهم وافسوس كه خوب ميدانم نخواهم شنيدش! چقدر ما با هم بيگانه ايم ! وچقدر من تلاش مي كنم اين غريبگي را با زلال اشكهايم بيرنگ كنم و نمي دانم چرا دلم مي خواهد اين همه غربت نگاه وترديدهاي شوم تو را تحمل كنم! نميدانم وهر روز دور باطل مي زنم با واژه هاي از آب گذشته ام! پاك خسته ام از حرفهاي باراني ! مي فهمي ؟ خسته ام ! ميدانم مي گويي چه اتفاق ساده اي ! وعاشقي من ؛ به همين راحتي مي شو د اتفاق ساده ي تو! شايد من هم اگر آرزوي دست نيافتني ومحال كسي بودم مثل تو از دلواپسي هايش ، ساده مي گذشتم ! گاهي فكر مي كنم نامه هاي باران زده ي عاشقي ام به دست مبارك دلت نمي رسد ، اما خوابهاي روشنم مي گويند مي خواني وبه احساس نمناكم ميخندي! حالا ديگر اين چيزها مهم نيست عادت كرده ام! مهم اين است كه تو اينجايي نزديك من ! درون دلم ! ميان سطرهاي نوشته ونا نوشته ام ميان دستهايم ، كنار دلتنگيهايم ، چتر بارانهايم ، وتسكين تنهايي هايم! مهم اين است همراه خوبم ! خواب وخيال شيرينم! تو با مني بي آنكه بخواهي ! براي تداوم خيال تو ، دل به همين ترانه ها سپرده ام همين ترانه هاي بي در وپيكر ! همين كلمه هاي آشفته ي تمام نشدني! همين قافيه هاي گلايه ! براي تداوم خيال تو، دل به همين گريه ها سپرده ام ! همين گريه هايي كه شكوه شانه هايت را برايم زنده مي كنند! همين اشكهايي كه خلوت خاموشم را زلال مي كنند! ديشب هم مهمان چشمهاي آرزومندم بودي و من دلم نمي خواست آفتاب با طلوع بي وقتش شيريني اين خواب را از من بگيرد دلم مي خواست تا ابد در حوالي خوابم بماني تا جواب تمام سوالهاي بغض وبارانم را از تو بخواهم ! اما افسوس كه اين بيداري بي موقع روياي آشناي گرمت را از من دزديد! حالا مي خواهم دست به دامن گريه شوم تا شايد دوباره مهمان بي خوابي ام شوي براي تداوم خيال تو ، بيداري را به چشمهايم مي بخشم و چشمهايم را به خواب تو زيبا ! شايد هنوز ! دلم ديوار مي خواهد ديواري مثل تو خاموش وسنگي ! ديواري كه فقط عاشق فاصله شدن است شايد هنوز ! دلم مي خواهد همان قاب عاشق باشم كه دوست دارد به سينه ي ديوار كوبيده شود! ببخش ! چقدر تعابيرم نا مهربانانه است ! براي اولين بار ، دارم احساسم را به ديوار سنگدلي تو مي كوبم دلم نمي آيد لعنت.....! دست دلم مي لرزد ،بغض مي كنم از اينهمه بي رحمي واژه هايم ! دلم مي خواهد گاهي از تمام بيگاههاي خدا ، سنگ شوم .سنگي عبوس وسرد ! سنگي صبور وسخت مثل خودت ! اما نمي توانم ! دل بهانه گيرم ،همراهي ام نمي كند! تو بگو چگونه مي تواني سنگ باشي ؟! دلم مي خواهد يادبگيرم! آنوقت ، تو هم يك الهه ي سنگي خواهي داشت! خوب است نه معبود يخي من ؟! امشب يادم را پرواز دادم به خاطراتي كه به چشمان تو گره خورده بود بالهاي دلم آنقدر شوق سفر به آسمان نگاهت را داشتند كه مجال ندادند توي خاطره هاي ماندگارم اتراق كنم و من دوست داشتم چشمانم را ببندم و آرام از نگاهت بگذرم تا از خواب ناز و رويايت بيدار نشوي اما باز هم مثل هر شب نتوانستم پاورچين پاورچين بگذرم از خيال خاطره انگيزم و بغض دلم به هاي هاي غريبانه اي تبديل شد كه هفت آسمان را از خواب بيدار كرد باز هم تورا از آسمان و ستاره ها تمنا كردم اين كار را هر شب آنقدر تكرار خواهم كرد تا التماسم گل دهد دلم هنوزروشن است به چشمهاي مهربان ستاره ي....
زيباي من گفتم نرو بدون تو دوام نمي آورم گفتم مي ميرم ، مي شكنم گفتم دنيايم تيره وتار مي شود گفتم كوتاه مي شوم ، كمرنگ مي شوم اما تو باش مثل هميشه و تو به پاي خودخواهي ام گذاشتي گفتم و تو مثل هميشه ،استوار بر سر كلامت ماندي نه خداي من ! چرا مثل هميشه زيبا! تو خيلي شعر سرودي كه شاعرش نماندي وجاي احساست را با شعور عوض كردي خوب يادم مي آيد روزهايي را كه با هم به نيروي عقل مي خنديديم وبا ديوانگي خودمان نفس مي كشيديم چه شد؟! من كه پا بند تمام وعده هايم ماندم من كه هنوز عاشق آن احساس قشنگم من كه هنوز به ضريح نگاه تو دخيل بسته ام من كه هنوز همان عاشقم كه بيقرار وبيتاب واژه هاي توست............. خداي من ! هذيان هايم شروع شد ....تب كردم ........... تمام روزهاي بي تو را با خوابهاي پريشان مي گذرانم بيمارم و تبدار نگاهي كه هرگز ميانمان جان نگرفت بيمار دستهايي كه هيچگاه فرصت لمس پيدا نكرد تبدار خوشبختي كه فقط خيال باقي ماند و خيال زيباي من به خدايي مي سپارمت كه صدايم را نشنيد اما يقين دارم تو را خواهد ديد مي خواهم گريه كنم تا شايد دستهاي تو به هواي پاك كردن اشكهايم مهربان شوند مي خواهم گريه كنم تا شايد شانه هاي تو مرا پناه دهند مي خواهم گريه كنم تا شايد آغوش تو هواي تن خسته ام را بكند ابر دلتنگي ام مي بارد و ميبارد و اين من خسته ؛ نمي تواند جلوي اين سيل غم بايستد . به حرمت اشكهايم قسم، نمي خواهم غصه هايم كسي را آزار دهد .نمي خواهم درد باشم . تمام وجودم لبريز بيقراري است مي خوا ستم پروانگي ام را به شمع ثابت كنم اما بالهاي سوخته ام را به ريشخند گرفت . مي خواستم پرنده ي خوشبختي ام را شكار كنم اما خودم شكار شدم . مي خواستم دل ماه را به دست بياورم اما دل خودم را از دست دادم .ستاره هم با من غريبه شده و از زل زدنهايم مي گريزد . آه چقدر خسته ام از واهمه هاي تكراري ام . كاش سرنوشت كمي مرا مي فهميد ..................... نوشتن هم بهانه اي است كه با تو باشم هنوز هم حصار فاصله ، روزنه ي اميدواري ام را بسته وتو هي مي گويي حوصله كن ومن پا به پاي شعر تو ،صبوري مي كنم اما چه سود ؟! چند سال از اين شبهاي پر از بغض بايد بگذرد تا بردباري من ثمر دهد؟ هنوز هم تمام راههاي ذهنم و احساسم به تو ختم مي شود و تو هي مي گويي حوصله كن ! اما زيباي من ! حوصله ام ته كشيده ،تمام شده كجاست گشاينده اي كه مي گويد صبر كليد گشايش است بوي نجيب عشق مي دهد دلم .و تو آشنايي با عطر خوشش! امروز از آن روزهاي بيحوصله است غمگينم ! اندوه آرزوهايم ، وسيع شده و حجم تو كم! حتي دلم نمي خواهد دستهايم را وادار كنم كلمه بسازند واز واژه به تو برسند . سرد و بي روح ، ميان سطرهايم دورت ميزنم .انگار حالا من غريبه شده ام با نگاه بيقرار تو ! زيباي من امروز واقعا حال غريبي دارم .انگار كسي را نمي شناسم .انگار يادت در خاطرم متروك شده .انگار تو در من ، نيستي!انگار در من مرده اي ! وحشت دارم ! مي خواهم باز هم پيدايت كنم .باز هم به اشتياق تو ،تمام ابرهاي دلتنگي را ببارم .آسمانم! به وسعت تو نيازمندم بيا وياري ام كن تا به حريم دلت راه پيدا كنم ! دستهاي دورت را به دستهاي نزديكم بده تا ريسمان حوصله ام پاره نشده ! چند روزي است كه رخوت تمام وجودم رو گرفته دلم انگار مثل يه ماهي كه ازآب بيرون افتاده و يواش يواش داره جون ميده من تشنه ام تشنه ي خوبي هايي كه روزي غرق آن بودم و نفهميدم دلم مثل كويري خشكه كه اسير بي آبي شده اخه يه روزايي غرق درياي چشمان پر سخاوت تو بود ونفهميد و حالا آنقدر دچار وهم تنهايي شده كه نميدونه زنده است يا مرده بلاتكليف روزهاي بي تو بودن شده نمی دونم چرا آرزوهای آدم باید محال بشن باید خاطره بشن باید خواب و خیال بشن نميدانم چرا هر روز دلتنگي هايم را در هاله اي از شعرهاي بيتاب جا ميدهم! شايد فقط بخاطر آرامشي است كه بعد از نوشتن از تو ، به من دست مي دهد! حالتي دلنشين از سكوت وآسايشي دلپذير! ميدانم ،حرفهايم هميشه بوي دوري مي دهد و فاصله ! ميدانم شايد شعرهايم نو ،نباشد .اما درد كهنه ام اين واژه ها را مي فهمد واين سطرها هم درد مرا! وهمين براي من كافي است ! همراهي كاغذ وقلمي كه هميشه عطر تو را مي دهد! كه مدام از تو ابر مي سازد وبر تنهايي من مي بارد! ستايش مي كنم ،تمام كلمه هاي مقدسي كه ياد تو را در من نو مي كند ويادتو براي من ، هر روز خدا ، بهترين ودوست داشتني ترين هديه است....! اين روزها دلتنگ باران معجزه ام . دلتنگ نگاه مهربان آسمان . اين روزها ابر دلتنگي ام تيره تر از هميشه، پهناي آسمان دلم را پوشانده آمدن پاييز ، هزار باره ، هوايي ام كرده ، هوايي ام ...................! اين روزها قدم زدن در كوچه باغ سيب خاطره و صداي خرد شدن حزن انگيز برگهاي مرده اش ، عجيب مرا فرو مي ريزد، مي شكند ، اين روزها وتكرار اين فصلهاي فاصله ، براي من تولدي از جنس ديگر است . اين روزها به هواي فصلي تازه تر ، به خودم و خاطرم سرك مي كشم تا دوباره متولد شوم ولي مگر داغ درمان نشده ي دلم ، اجازه مي دهد طعم بودن را لا اقل مزه مزه كنم.........! اين روزها مي خواهم براي هزارمين بار پاييز را از رو ببرم خاطره هايم بدون تو و نگاه آسمانيت رنگي ندارند مرور كردن روزهايي كه سرشار از احساس خوشبختي بود هميشه دقايق سرگردانم را آرام مي كند ودلم سبك در روزهايي رها می شود كه قرار است خود را به تنهايي من برسانند نفس هايم به روزهاي خالي از شور عشق عادت كرده اند دستهايم ديگر بدنبال دست گرمي نيست تا با او پيوند بخورد سرم بي خيال شانه هاي امني شده كه آرام بگيرد و چشمهاي خسته ام به نبودنت و نديدنت عادت كرده اند اما دلم ، دلم هنوز نتوانسته جاي خاليت را باور كند پلكهاي خسته ام را بسته ام تا براي هزارمين بار تو را در رويا وخوابم جستجو كنم دلم نگران است نمي دانم شبهاي بيقراريم كي رنگ روشن صبح را مي بيند عادت كرده ام به روزهاي ممتدي كه مي گذرند و فقط ياد توست كه تلاش مي كند مرا به شب، به آرامش خيال ، برساند نمي دانم مي بيني؟ چه شبهايي را پر از هق هق گريه گذرانده ام تا شايد بتوانم ثانيه ا تو را در خواب خيسم ببينم نمي دانم مي بيني ؟ چه روزهايي را با خيالهاي اشوب زده و ارزوهاي محال به شب رسانده ام خوب من ! مي تواني حالم را از شبهاي بيچارگي ام بپرسي حتي شنيدنش جان فرساست ، سخت است ، سخت هميشه دور از دسترسي ! اما من ياد گرفته ام تو را نفس بكشم ! ترا در سكوت كلماتم بسازم ! ترا در لابلاي روزهايم بگنجانم ! من ياد گرفته ام كه با ياد تو شبهاي تب آلودم را پاشويه كنم من ياد گرفته ام كه روزهايم را با خيال تو به اشتياق بنشانم! همراه قشنگ وهميشگي قلبم دلواپس من نباش ! دلم فقط بيتاب حضور توست مي فهمي؟! مرا ببخش كه نيستم آنچه كه دل تو مي خواهد مرا ببخش كه توهستي آنچه كه دل من مي خواهد ! هميشه تقصير اين دل وامانده است .... دل تو نمي خواهد ودل من نمي فهمد همين ! وهمين مي شود باران ، مي شود دلتنگي ! دلواپس نباش نازنينم ! باران من ،چتر نمي خواهد خيالت آسوده ! ميان من واين همه ترانه ي ساده پر از نقطه چينهاي آشفتگي ست گاهي آرزو مي كنم كاش من هم كمي ترانه بودم كه براي چشم هاي تو آفريده مي شوم آنوقت شايد كمي دوست داشتني مي شدم ! حالا باز هم خيس وخراب وخسته ميان آرزوهايم قدم مي زنم تا شايد گوشه اي از خوشبختي را ميان خنده هاي نا تمام تو پيدا كنم ديگر به اين ولگرديهاي بي زمان وتاريخ ،عادت كرده ام انگار آشفته كه مي شوم بيشتر مي خواهمت ! بيشتر دوست ميدارمت تو كيستي كه اينگونه واژه هايم را بيقرار مي كني و روزهايم را پريشان پريشان تو كيستي كه هجوم خيالت مرا اينگونه شاعر كرده است مي دانم لمس ياد تو طعم عشق مي دهد ! مي دانم لبريز از نور وروشنايي هستي ! ميدانم فروغ لحظه هاي بي فانوس وچراغم هستي ! پس چگونه مي توانم بيتاب تو نشوم وقتي آسايشم در گرو معجزه ي نگاه توست مي خواهمت براي اين روزهاي سرد وخالي وبي حوصله ام! كاش نگاه گرم تو در روزهاي بي حرارتم جان بگيرد! با اينكه هميشه يادت را با خود به تمام روزها ولحظه هايم كشاندم اما باز نگرانم ! انگار مي خواهم تو را پشت پلكهاي مرطوبم پنهان كنم انگار صبر هم ، بازي ام مي دهد .شايد آخر دنياست كه بيقراريهاي من به بن بست ، رسيده است .اما نه! هنوز كه تو نيامدي ! هنوز كه هق هق حرفهايم تمام نشده است ! هنوز كه رايحه ي خوشبختي را باد برايم نياورده! هنوز كه دريچه ي علاقه ي من بسته نشده ! هنوز كه فانوس اميد من خاموش نشده !پس هنوز، در درگاه انتظار مي مانم تا روياهايم مرا كنار تو برسانند ! مي خواهم بي دليل بي دليل، با احوالاتم كنار بيايم ! نه اينكه فكر كني تسليم شده ام نه ! زيباي هميشه...... من ! من حتي به بن بست دنيا هم قانعم! شعرهاي تلخم را هر روز به روي دنيا مي پاشم اما تو هنوز خوابي ! خوابي عميق ! فراموشي تمام تو را احاطه كرده ! گمان مي كني چيزي مانده براي سرودن ؟!! گفتني ها را آنقدر تكرار كرده ام كه هر كس به حوالي غربتم سر مي زند دلش مي گيرد ومغموم مرا به حال خودم وديوانگي هايم رها مي كند ! چقدر بي خيال مني وچقدر خيال تو همراه من است! فاصله مان شده يك عمر جاي خالي تو ... ميدانم بر نمي گردي هرگز ! اشكهايم بدرقه ي نيامدنت فراموشكار ! امروز نه ابري بود تا بهانه شود براي دلتنگي هايم ! نه باراني ، تا خاطرم را خيس ! اما باز هم دلتنگم ! دلتنگي هايم بهانه نمي خواهد چه بهانه اي بهتر از چشمهاي نازنین تو و دل بيتاب خودم ! نازنينم به خوابم بيا ! دلم براي نوازش وبوسه هايت تنگ است ! بگذار هميشه زير باران اتراق كنم تنها راه آرامش من است ! از من نخواه كه آرزوهايم را كنار بگذارم ! تنها چيزي كه اين روزها دلخوشم مي كند داشتن همين آرزوهاي ناتمام است ! بگذار با زلال اشكهايم حصار اين همه فاصله را بشويم ! شايد راهمان باز شد! شايد ديوار اين همه سكوت ، شكسته شد! شايد صداي هق هق من ، تو را از خواب نا باوري بيدار كرد! شايد بخودت آمدي ! شايد باور كردي
طبق معمول من و ياد تو و تنهايي دل بيتاب من و اينكه تو كي مي آيي خيلي احساس تنهايي ميكنم ، دلم گرفته ، دلم تنگ شده از دلتنگي دارم خفه ميشم هر روزم همرنگ روز قبله ،ميخوام با افكار پريشونم بجنگم اما توانش رو ندارم پناه تمام خستگي هام تنها نقطه ي اميد منه از همه يه جورايي بدم مياد توي اين ماه نمي خوام كسي آزار ببينه اين وسط فقط خودم دارم آزرده ميشم بخاطر ديگران بي خيال خيلي چيزا شدم حتي بي خيال خودم حتي بي خيال كسايي كه برام عزيزن چي بگم نمي تونم ادامه بدم.............................نمي خوام ادامه بدم بخاطر هيچكس دلم گرفته از این همه دیوار ناتمام نا آشنا ای کاش مجبور نبودم با دیوار حرف بزنم ای کاش بغض غربتم را آینه می فهمید ،بی تو گریستن ،سهم ساده ی تقدیر من است بی تو ماندن ،تعبیر سرنوشت به خواب دیده ی من است دلم حادثه را می فهمد اما رفتن ناگهانی را نه .................. دلم عجیب سراغ بوسه ی باران را می گیرد بهانه گیر شده و من چگونه می توانم از نامهربانی باران بگویم وقتی که پر از سخاوت بر عطشناکی دلم بارید چطور دلم راقانع کنم که باران با من غریبه شده من زیاد اشک ریخته ام برای سادگی خودم و بیقراری دلم ،اما باز فریب خورده ام ، فریب دستهای لرزان خودم و چشمهای خیس آینه را چقدر بايد در پي روزها تو را مرور كنم باور هميشه زنده ي من ؟ چطور بايد حرفهايم را به سكوت بسپارم ، وقتي كه پر از كلمات بي تابم؟ چند شب بي ماه را بايد سر كنم تا باور كني تمام اين شبها، دلخوش خيال مهتابم؟ نمي دانم چرا سهم آسمان من ،باران است ؟ دلم مي خواهد من هم در تو زنده باشم همانطور كه تو در من جان داري . چقدر يادت ،ياد گرمت به من اميد مي بخشد! و مرا از شر دلواپسيها نجات مي دهد . باور كن زيباي من ! باور كن من ديوانه نيستم ! وتنها عشق است كه من را به انديشه ي تو واميدارد مي خواهم از تو بنويسم بي پرده بي واهمه از تو كه نيستي از تو كه سخت آمدي و ساده و آسان گذشتي از تو خوب من ! مي خواهم اينبار من با كلمات ديوانه ات كنم .با سطور عاشقي با واژه هاي ساكت ، اما پر التهاب خوب ميداني چه مي گويم ........تنها تو معني كلامم را خواهي فهميد اگر به چشمهايت اجازه ي عبور بدهي مي دانم دلخور ميشوي ! اما مهم نيست مي دانم به ديوانگي ام مي خندي ! باز هم مهم نيست مهم تويي كه نيستي ومنم كه نبودم بهتر از بودن است زيباي خفته ي من ! كجاي روزهاي من به كام تو نبود ؟ كجاي خيال من از پس روياي شيرين تو بر نيامد ؟ كجاي كلام من ردي از عشق نداشت؟! كجاي ترانه هاي من دلت را فرو نريخت؟ بگو !به حرمت تمام عاشقانه ها بگو دوست دارم بشنوم .دوست دارم ساده اما صادق بگويي دلم چقدر كم قيمت بود ؟ همين ! اين تو قع زيادي نيست گريه هايم شرور شده اند از پسشان بر نمي آيم . نمي توانم مهارشان كنم . مي گذارم تا خودشان خسته شوند .سماجت اشكهايم از باران بيشتر است . مقابل آينه مي ايستم تا خودم را ببينم اما رخسار خيس وملتهبم را نمي شناسم .از آينه رو بر مي گردانم .ميروم سراغ نوشته هايي كه بوي تو را دارد تا بهانه ي چشمهايم را كامل كنم .........آن خطوط عاشقي ، آن سايه هاي خيال، آن روزنه هاي اميد ،آن عبورهاي پر تشويش ،آن روياهاي آرامبخش ......... هرچه می بينم قرار است وبيقراري . دلتنگي است و ارامش بغض است وتبسم ، تلخ است وشيرين حتي يادت پر از تناقض است .يادت را رها مي كنم وبه اشكهايم مي چسبم .آخر هم گرمند و هم آرامبخش وآغوش يادت را مي سپارم به تقدير روزهاست كه دلم آسوده ، به اين ، مي انديشد كه شايد گاهي هنوز ، انديشه اي دل بيقرار مرا ياد مي كند. روزهاست كه خودم را دلخوش كرده ام به نشانه هايي كه برايم به رنگ آرامشند در اين بازار شلوغ اي كاش ها ................ ترديد ندارم . ديگر لحظه هايم با ترديد نمي گذرد............. ميدانم بيقراري هايم ديگر از جنس انتظار نيست و فقط از جنس دلتنگي هاي نفس گيري است كه گريبانم را گرفته و رهايم نمي كند مي دانم تمام حرفها و نوشته هايم از سر بغض و كينه نيست و فقط از جنس خيس تنهايي من است مي دانم گلايه هايم از جنس نفرت نيست و فقط به خاطر رنجش خاطري است كه هزار بار خاطرم را آزرده . مدتهاست كه دلم به عادتهاي روزگار عادت كرده و فقط با خاطرات بازي ميكند همين ،از اين بيشتر چيزي نيست تو به دل نگير.................. چشم هاي خيس ترانه ام ،ديوار كاهگلي دلم را هر لحظه فرو مي ريزد من براي لحظه هاي بيقراري و تنهايي ساخته نشده ام .من موجود ضعيفي هستم كه باتب تند و آتشين خاطره هايم جان گرفته ام . و باران نگاهم؛ هرچه مي بارد ،اين گرما را آرام نمي كند. باران هم كم آورده است . روزهاست....شايد هم سالهاست، سالهاي ممتدي كه آرزو مي كنم از انبوه خاطره هايم خاكستري بماند تا براي هميشه تكليف دلم و خودم وغصه هايم روشن شود . در اين ميان تن خسته ام بار گراني شده بر دوش اطرافيانم كه فقط با ديده ي عقل مي خواهند اين شيدايي را خفه كنند و احساس ، هرچه براي من پر رنگ تر مي شود براي آنها بيرنگ تر ..................... شايد فقط مجنون بداند طعم اين شيدايي را .كسي چه ميداند؟. خيال تو ، براي نگاه من ، قشنگترين ترنم زندگي است با تو بودن اوج خوشبختي من است و عشق تو مي شود بهترين بهانه ي زندگي ام به من نگاه كن . درست به چشمهايم نگاه كن .آ نچه كه وجودم را گرم مي كند خيال توست . خاطره هاي عاشقي توست و روزهاي خوب با هم بودن به من بگو ! بگو محبوبم تا لحظه ي رسيدن به تو چند سال دلتنگي باقي مانده چند بغض در گلو ....... چند ماه بي كسي ....لااقل بگو تا دلخوش كنم به آمدنت تا همچنان خيالت را در آغوش بكشم .تا يادت را ببوسم و آبستن عشقت بمانم وقتي كه ديدمت دستهايم را بگير تا دوباره نشاني ات را گم نكنم اينجا ميان همهمه ها مي ترسم مي ترسم دوباره سايه هاي فاصله تو را از من دور كنند دلم مي خواهد وقتي ديدمت تمام آرزوهاي علاقه وبوسه را در آغوشت بريزم وساده وآرام بدون اتفاق وگلايه بگويم كه چقدر آن اتفاق سبز را دوست دارم بگويم ديگر باور تو وباور تمام باورها براي من اهميتي ندارد بگويم مهم همان احساس روشن من است كه مرا مي رساند به دوستت دارم به حوالي علاقه به آغوش چشمان تو بگويم مهم همان بارانهايي ست كه گونه هاي مرا به جاي دستهاي تو مي نوازد بگويم تو را دوست دارم حتي اگر از جنس خارا باشي حتي اگر دلت نخواهد دوستم داشته باشي بگويم مي تواني برگردي....! كمي با من حرف بزن به قدر چند كلمه ي كوچك ! تا باور كنم چشمهايت رنگ سكوت نمي دهند كمي با من حرف بزن تا باور كنم پنجره ي شبهاي من بيخودي روشن نيست ! وستاره ي من هنوز بيدار است ! كمي كلمه مي خواهم كمي واژه از جنس مهرباني هايت راستي مهربان بودي؟؟! اين سكوت تمام نشدني را بشكن و اعتراف كن .... اعتراف كن بارانهاي بي وقفه ي من خيست مي كند وتو هم گاهي آرزو مي كني دستهايم، زلال اشكت را پاك كند اعتراف كن دلتنگيهاي من بي تابت مي كند وتو هم گاهي از ته دل ، مرا كم داري... بگو تا من هم كمي دلخوش باشم به حقيقتي كه پشت نگاه ساكت تو ، اسير شده نه اينهمه روياي مبهم سايه روشن دلم مي خواهد طلوع كني وخواب بي بن بستم را تمام كمي با من حرف بزن تا واژه هايت را آويزه ي تنهايي هايم كنم وآسمان ناقابلم را با تو قسمت ... سكوتت زيبا نيست.... ! گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آیینه می پرسیدی بگویی دوستت دارم و نقطه زندگي ، بي عبورت جريان دارد روزهايش مي گذرند تا تمامت كنند اما هرچه روزها هفته مي شوند و هفته ها ماه ،هرچه ماهها فصل مي شوند وفصلها سال ، اين تو يي كه هي بزرگ تر مي شوي ومن هي حقيرتر .نگاه نمناك من ، هميشه آواره ي اشكهايي ست كه تو را تكرار مي كنند گاهي تصميم مي گيرم از شهر چشمهاي تو بروم دلم مي خواهد يكبار هم فصل عبور باشد عبور از سايه هايي كه رنگ تو را دارند عبور از بارانهايي كه تو را مي بارند عبور از احساس محالي كه پا به پاي بغضهاي كال من مي آيند بي هيچ چشم داشتي ! دلم مي خواهد نگاه غزلم را از ميان كلمه هاي بي رنگ ولعابم بيرون بكشم تا تمام تن، غزلت شوم! اگر هنوز دست به بام علاقه دارم وهنوز دلم مي خواهد ميان دستهاي تو ، دوباره آفريده شوم تنها دليلش صبوري عاشقانه هاي من است ! هنوز پروانه ي چشمهاي تو ام صيدم كن....! اینجا میان بارش دلم چه می کنی؟ مگر نرفته بودی تا باز نگردی؟ پس چرا با سماجت به دلم چسبیده ای؟ من مدتهاست اشکهایم را بدرقه ی راهت کرده ام مدتهاست به نشان روشنی پشت سرت آب ریخته ام مدتهاست دعاهای خیرم را حواله ی سفرت کرده ام بیاو دست از این دل وامانده بردار خوبیهای کوتاهت مگر چقدر عمیق بودند ؟!! امرز دلم فقط سلام می خواهد سلامی که بوی خداحافظی ندهد سلام کن مهربونم ! سلام میخواهم .... قشنگ ترين پناه دل خستگي هايم سلام ! من باز هم از خواب خيس خاطراتم برگشته ام و پر از اندوهم . پر از باران ، پر از تنهايي بازهم درمانده تر از هميشه با گامهاي خسته و دستان خالي از عشق و انتظار آمده ام تا قرار دل بيقرارم شوي . باز هم بدون چراغ و بدون ستاره و نورآمده ام تا برايم از پهناي آسمان نور بياوري ديگر هيچ اميدي به سخاوت آب وآينه ندارم آسمان دعایم کمرنگ شده و من برکت دریا را فراموش کرده ام به من بگو چه کنم با اینهمه بدگمانی چه کنم با اینهمه شب خیس و روز بی خبر برایم نجوا کن تا در گهواره ی صبوری تو آرام بگیرم ديشب دوباره بهانه هاي عاشقي ام از چشمهايم باريدند و من پر از گريه شدم ، پر از هق هقي غريب و بي صدا ديشب دوباره خاطرم بهانه ي چشمهاي نامهربان تو را گرفت و من ديگر وعده ندادم به آمدنت . ديشب دوباره دلم هواي آغوش تو به سرش زد اما من ، با تازيانه ي سكوت ، قانعش كردم .ديشب دوباره نگاهم سراغ پنجره ي آشنايي را گرفت اما من چشمهايم را بستم تا باور كند پنجره حضور تو ،يك خيال بيشتر نبود ، چه كردي با دل دردآاشناي من ؟ چه كردي با احساس من ؟ چه كردي با باور من ؟ چه كردي با نگاه پر تمناي من ؟ دلم مي خواهد گاهي از اوقات خدا تو هم اين روزهاي بيقراري و بلاتكليفي را تجربه كني اما نه ، دل وامانده ام راضي نمي شود به عذاب و رنجش تو . به جاي بيقراري برايت آرزو مي كنم برقرار باشي و پر از تكليف خوب روزگار محبوبم! نگاهم كن شايد باران باور كند پروانگي ام را آسمان هم دلش براي چشمهاي عاشقت تنگ شده ، نگاهم كن در هياهوي باد تا صداي بغضم را نشنوي ، نگاهم كن تا با تو از جنونم بگويم ،از روزهاي خوب خاطره و دستهاي يخ زده ام كه با عطش عشق تو گرم مي شد نگاهم كن تا ثانيه هاي خوشبختي ام باز گردند ،نگاهم كن تا محتاج نوازش باران نباشم ، تا محتاج تبسم ديوار نگاهم كن معشوقم نگاهم كن هميشه از خاطرم كه عبور مي كني قاصد باران مي شوي وچقدر لطيف است بارش تو بر غبارهاي اندوهم ! از خودت ياد گرفته ام كه باران كه آمد ببوسمش ودستهايم را به قطره هايش بسپارم حالا زير سنگيني تمام اين باريدن ها قد خم كرده ام شكسته شده ام رنجور شده ام اما هنوز عاشق زلال بارانم! ديگر بي تو ، تاب خوابهاي روشن را ندارم تاب نوشتن ترانه هاي صبور را بي تو آفتاب را نمي خواهم عطر اين همه آرزو را نمي خواهم حالا فقط دلم مي خواهد همنشين نفسهايم شوي همنشين بيقراريهايم همنشين بيداري هايم ! بيا وباز هم لطيفم كن..... ! خيالت خواب از چشمهايم ربوده است و تنها شعرتوست كه تسكين تمام تنهايي من است وحجم بيقراري ام را پر مي كند كاش كنارم بودي تا ببيني چگونه اشتياق در صبوري من جوانه زده و آفتاب واژه هايت ،چتر دل باراني ام كاش ببيني كه چگونه عطري براي فضاي دم كرده ي خاطراتم ونوري به رنگ قشنگ خيال كاش ميشد چشمهايت آرزويم نباشد و دستهايت خيال محالم مي خواهم حصار فاصله را بشكنم هميشه وقتي از باران گريه خلاص مي شوم احساس مي كنم اشكهايم تو را با خود برده اند و من رها شده ام از دلتنگي هايم ! اما چشم كه باز مي كنم مي بينم هنوز روحم در تسخير توست دلم هنوز آشفته ي خيالات توست ! وتو هنوز در آستان رويايم قدم ميزني ! كاش نبودي ! كاش من هم مثل تو تكليف دلم را به عقلم واگذار مي كردم اما نه ! من نمي توانم لذتهاي قشنگ خاطره هايم را به مشتي عقل بسپارم ! من به اين خوابهاي آشفته ي قشنگ خو گرفته ام .من به هم كناري خيال تو عادت كرده ام! پس يكبار دلت بيايد دلم را نشكني ! ناتمام رفتي ! ناتمام نا تمام ! كاش حاشيه ات باقي نمي ماند در ياد من ! كاش بودن تو در حرفهاي باران زده ام ادامه نمي داشت! كاش مهربانيت را از سفره ي دلم جمع مي كردي و مي بردي ! تمام اشكهايم بوي دستهاي تو را ميدهد ! حتي لبخندهاي گاه وبيگاهم ! ناتمام رفتي ! تمام من ! امروز باريدم آنقدر كه حتي چشمهايم خسته شدند ! آنقدر با صدا ، كه دلتنگي هايم همه اشك شدند واز گونه ام مثل سيل بروي صفحات كاغذم فرو چكيدند اما مثل ديوانه ها ، روزنه هاي كاغذ را جستجو ميكردم فقط بخاطر اينكه .نميخواستم در اشكهايم وسطرهايم خفه شوي ! حالم را هيچ كس نمي فهمد ! آنقدر خيال خاطرت به تنهايي ام هجوم آورده كه دلم مي خواهد دريا دريا بي محابا وبي فاصله وحتي بي توجه به همه ، ببارم تا شايد خالي شوم از شعرهاي دست وپاگير وبهانه هاي كم حوصله و احساس باران زده دلم مي خواهد گريه هاي پر صدايم را بر شانه هاي تو فرياد بزنم اما نيستي ! نيستي ! ومن نميدانم چرا هميشه در جستجوي مهرباني هاي خيالي توام ! مهربان خيالي ودست نيافتني من ! كاش مي شد تمام حرفهايم را ساده بگويم وساده بشنوي! ساده مثل تمام روزهاي بكر ودست نخورده ! مثل سادگي تمام دفاتر غبار گرفته ي خوانده نشده! هنوز دلم مي خواهد پرواز كنم به كوچه هاي بيقراري به التهاب روزهاي خيلي دور اما خيلي نزديك! دلم مي خواهد خيالم را پرت كنم حوالي خيالت ! دلم مي خواهد گرمي دستهايت ، دلم را گرم كند ! دلم براي تمام سادگي هاي كودكانه ام تنگ شده است دلم براي روزهاي خوب زندگي لك زده است ! اينجا ديگر هيچ احساسي زنده ام نمي كند جز هواي خيس همين حرفهاي تكراري شكسته در گلويم ! جز همين خواستن هاي ناخواسته ي از دل برآمده ! دلم مي خواهد كسي ديگر كاري به كار دلم نداشته باشد! چگونه مي تواني ؟ مرا نبيني حرفم را حس نكني ! چگونه مي تواني از آنچه كه برايم همه چيز است بگذري ؟ چگون مي تواني ! نور مهربان مردمكهاي چشمهايم را با بستن چشمهايت فراموش كني! باور نمي كنم ! باور نمي كنم هم كيش من باشي هم احساسم ، هم واژه ام نگو كه هستي چون نبودنت را خوب مي بينم روزهاست دارم با سايه ي تو نفس مي كشم وتو غرق در تمناي ديگري ! باد مي آيد مي خواهد خيال تو را از من بدزدد اما خبر ندارد شانه هاي قاصدك از غم تو ، دوري تو ، نبود تو ،سنگين شده است آنقدر كه حتي طوفان هم نمي تواند به پرواز دربياوردش ياد تو را به هيچ كس نميدهم ياد تو تمام گنجينه ي من است ومن نگهبان خيالت ! خيالت راحت ! آسوده باش هميشه ! من هميشه همراه توام وياد تو تنها مونس من ! تو را بین سطرهای زندگی ام نگه داری کردم این روزها خیالت را سپردم به سطرهای خیس عاشقی ام یادم نبود تو حتی به شعرهای بارانی ام سر نمیزنی ! یادم نبود تو چیزاهایی را که دوست دارم دوست نداری وچیزاهایی را می پرستی که من دوست ندارم ! لجبازی ! اما همین لجبازیت خاطرم را برای دقایقی نوازش می کند یادم نبود که با یادت نباشم ........یادم نبود که لااقل این روزها را بی خیال تو شوم ! كوله بار دقايقم پر شده از آرزو كردن روزهايي كه ديگه قرار نيست برگردند و من نمي دونم چرا مثل موجودي سمج هنوز رقيب سماجت روزگارم خسته شدم از اينهمه روياي بي بازگشت ، خسته شدم از اينهمه سادگي و ساده انديشي دنيا فهميده كه من به هيچ چيز تعلق ندارم ،چقدر از خودم بدم مياد وقتي كه پنجره ي آسمون رو به هواي هوايي كردن دلم باز مي كنم يا وقتي كه زمين رو به اين اميد طي مي كنم كه انتهاش به تو برسم از خودم بدم مياد وقتي كه دلخوش مي كنم به تفالهاي شبانه ام از خودم بدم مياد وقتي كه مثل ديونه ها هم صحبت ستاره ها ميشم و دست دلمو براشون رو ميكنم از خودم بدم مياد وقتي كه نمي خوام باور كنم كه واژه هاي التماس كمكي به من نمي كنه خسته شدم از اينهمه تكرار و يادآوري چيزايي كه مردند خسته شدم ................. فقط خدا مي داند كه چقدر دلتنگم ! هنوز هم غرق گریه و تمنا روزهای رفته ام را مرور می کنم روزهایی که می توانست با تو قشنگ بگذرد هنوز هم هوای خانه ام عجیب عطر لبخند و معجزه می دهد پای دلم از مرور اینهمه ثانیه ی ساکت لنگ شده و نگاه تو حضور تو ،تبسم تو، عصای پای در راه مانده ی من است خوب من ! بی تو تمام ثانیه هایم مرده اند دل باران زده ام بوي خاك قدمهاي تو را گرفته .......... بهانه هاي دلم هميشگي شده اند واز چشم هايم به تو سفر مي كنند ابر بغض و نبودن خيال ندارد دست از سر دل من بردارد و من سراسيمه تر از هميشه مي خواهم جاي خاليت در لحظه لحظه زندگيم سبز باشد نمي خواهم بوي مهرباني هاي تو را به باد بسپارم و حالا كه پاييز زردتر از هميشه از راه مي رسد مي ترسم كه تنها يادگار ت را بدست باد بسپارد و همه ي واهمه ام اين است كه من بمانم ود لي كه توان ندارد به دنبال جاي خاليت بدود شايد همين مشق هاي شبانه تنها راه رهايي از رويا باشد. شايد همين يكنواختي سطور گره كور بي تفاوتي تورا باز كند! شايد همين رسم خاطره بازي تو را شاخه نشين قصه هايم كند! اينجا هوا اسير دست عادتهاست وتنها انعكاس صداي توست كه مي تواند سكوت بلند فصل هايم را بشكند به اين خطوط ساده ي بي حاشيه سوگند ! ديگر به بي تابيهايم فكر نمي كنم وتنها انديشه ي مرگ است كه مرا به خود وا ميدارد . نميدانم شايد اين دلواپسي بزرگ مرا به رنگ خدا ، نزديك تر كند شايد باز هم خداي تو ، مي خواهد مرا بيازمايد وخوب ميدانم كه مثل هميشه مردود اين آزمون بزرگم ! زيبا ! بيا ومرا ببر به كوچه هاي علاقه و عاطفه بيا تا ديوان دردهايم را برايت بگشايم اينجا تو را كم دارد......! خداي من اين روزها بيشتر از همه وقت دروازه ي مهربانيت را مي كوبم وتو همان خالق قدرتمند هميشگي هستي ! بي آنكه بديهايم را يادآوري كني آغوشت را براي نوازشم باز مي كني! دلم مي خواهد خم شوم وبر آستان بزرگي ات برخاك بي افتم وتمام دلتنگي هايم را برايت ببارم ! تنها جايي كه احساس مي كنم به من نزديكي ومرا مي شنوي وحتي به من نگاه مي كني! محبوب تمام نشدني من! دلم مي خواهد جايم كنارت جايي باشد از جنس بخشندگي ات ، ميداني كه من از تمام تاريكي ها هراس دارم ميداني كه مي ترسم از هجوم تنهايي مي خواهم بيايم جايي نزديك سخاوت دستهاي تو ! جايي به وسعت خدايي تو ، دلم مي خواهد نامه ي كارهايم را با ارفاق تصحيح كني ! دلم تو را مي خواهد نه مرگ را ! دوري را ! دلم مي خواهد اگر قرار است دست از عزيزانم بكشم تو عزيزترينم را بدست بياورم نه آخرتي كه نميدانم در آن چه بر من خواهد گذشت ! خداي خوبم دلم تو را مي خواهد ! ميدانم خيلي خواسته ام بزرگ است ! 



















![]()











یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
حالا لهجه ام سبز شده
و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
می خواهم بروم برای آیینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند
و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آیینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
و با بونه و بوسه سبز می شود
چه قدر آواز ، کف گلویم
چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه ها
فقط بگذار ببوسمت
نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
و چه قدر قمری ، کف دستم
اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
صدای ساز می آید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
هم از مرگ عنکبوت ماده
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
آیینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
فقط تو می دانی و من
بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
حالا مرا ورق بزن ......صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
مرا ورق بزن 







































